پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز

پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز
پیوندها

۹ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

تعداد مجروحین بالا رفته بود. فرمانده از میان گرد و غبار انفجارها دوید طرفم و گفت: " سریع بی سیم بزن عقب. بگو یک آمبولانس بفرستند، مجروحین را ببرد! " شَستیِ گوشیِ بی سیم را فشار دادم. به خاطر اینکه پیام لو نرود و عراقی ها از خواسته مان سر در نیاورند. پشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم. گفتم: " حیدر حیدر رشید " چند لحظه صدای فِش فِش به گوشم رسید.

بعد صدای کسی آمد: - رشید بگوشم. - رشید جان حاجی گفت: یک دلبر قرمز بفرستید!

-هه هه دلبر قرمز دیگه چیه؟

-شما کی هستی؟ پس رشید کجاست؟

- رشید چهار چرخش رفته هوا. من در خدمتم.

-اخوی مگه برگه کد نداری؟

- برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می خوای؟

دیدم عجب گرفتاری شده ام. از یک طرف باید با رمز حرف می زدم،

از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم.

- رشید جان از همان ها که چرخ دارند!

- چه می گویی؟ درست حرف بزن ببینم چه می خواهی؟

- بابا از همان ها که سفیده.

- هه هه نکنه تُرُب می خوای.

- بی مزه! بابا از همان ها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.

- د ِ لامصب زودتر بگو که آمبولانس می خوای!

کارد می زدند خونم در نمی آمد.

هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم...

بسم‌ الله الرحمن الرحیم

با درود فراوان به رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی و امت حزب‌الله و همیشه بیدار که ان‌شاءالله امید است با تبعیت از بزرگ آیت خدا و ولی امر خود و به یاری منجی عالم بشریت امام مهدی (عج) زمین را از لوث مستکبرین و جباران، پاک و پرچم عدالت‌گستر توحید را بر سراسر خاک به اهتزاز درآورند. سلام بر پدر و مادر عزیزم و تمام پدر و مادرانی که جگرگوشه‌های خویش را برای احیای اسلام و انقلاب اسلامی به قربانگاه عشق فرستادند تا ضمن لبیک گفتن به امر امام حسین (ع) و لبیک گفتن به ندای حسین زمان، خمینی بت‌شکن خون سرخ خویش را به پای اسلام عزیز بریزند؛ زیرا امام حسین (ع) آن سید مظلومان عالم به ما آموخته است در آنجایی که اسلام در خطر است جان خویش را باید فدا کرد. پس ای پدر و مادر و ای عالَم و ای دنیای روان به سوی تاریکی‌ها، بیاموزید از مولایمان شیوه زندگی را که همانا او فرموده است: " ان‌الحیاهًْ عقیدهًْ و الجهاد ". و اما سخن خود... پدر و مادر عزیزم، امیدوارم که همیشه رضای خدا را در نظر داشته باشید. پدر و مادرم هدفم از این که به جبهه اعزام شدم، فقط رضای خداوند و دفاع از مسلمین و یاری کردن حسین زمان، خمینی بت‌شکن و وظیفه شرعی که به گردن داشتم، بود. امیدوارم که هیچ ناراحتی در وجودتان پیدا نشود و اگر گریه می‌کنید به یاد حسین و مظلومیت او گریه کنید. صبر و بردباریتان برای خدا باشد. از کسانی که من آنها را مورد اذیت و رنج قرار دادم می‌خواهم که مرا ببخشند. همیشه پشتیبان ولایت‌فقیه باشید. من که هنوز نتوانستم امام خود را درست بشناسم ولی می‌دانم که ولی‌ امر زمان است. دعا به جان ایشان یادتان نرود. در اینجا سخن خود را تمام می‌کنم و از خدا می‌خواهم که: خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار. رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما.

62/11/29

... برگرفته از کیهان ...

مرید حاج‌همت

علی‌اکبر برادری

شهید امرالله معروف‌وند متولد 1347 از طریق لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) به جبهه جنوب اعزام شد و در اسفند 62 در حالی که 15 سال بیشتر از عمرش نگذشته بود، در عملیات خیبر و در جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت رسید. پیکر مطهر این شهید پس از 31 سال در منطقه زبیدات در عمق 50 کیلومتری خاک عراق تفحص شد و پس از طی تحقیقات لازم و انجام آزمایش دی‌ان‌ای شناسایی و به خانواده معظم ایشان تحویل داده‌شد. این شهید والامقام در تاریخ 1393/12/13 همزمان با سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا (سلام‌ الله علیها) تشییع و در گلزار شهدای یافت‌آباد به خاک سپرده شد، متن پیش رو گفت‌ و گویی است با مادر بزرگوار شهید امرالله معروف‌وند.

آغاز راه عشق!

پسرم سال 61 برای اولین‌بار به جبهه رفت. آن موقع 14 ساله بود. حدود سه ماه بعد در عملیات والفجر مقدماتی مجروح شد و در بیمارستانی در اهواز تحت معالجه قرار گرفت. مجروحیتش را از ما مخفی می‌کرد. گاهی می‌آمد تهران به ما سر می‌زد و برمی‌گشت. فعالیتش در پایگاه بسیج مسجد هم خیلی زیاد بود. یک‌بار که آمده بود، من دیدم لباس بسیجی‌اش پاره شده است. دیگر خیلی بی‌تاب شدم. هرچه اصرار کردم که بگوید چه اتفاقی افتاده نمی‌گفت. وقتی که دید من اینقدر اضطراب دارم، بالأخره ماجرا را تعریف کرد و جای زخم بدنش را نشان داد. گفتم الهی مادر فدایت شود. تو زخمت این‌قدر شدید بود و هیچی نمی‌گفتی؟ گفت؛ مادر تو باید شجاع باشی. این که چیزی نیست. نمی‌دانی بچه‌ها در عملیات دست و پایشان قطع شده بود. بعضی‌ها چشم‌هایشان را تخلیه کرده بودند. یک ترکش که دیگر اهمیتی ندارد...

ته صف بودم. به من آب نرسید...

بغل دستیم لیوان آب را داد دستم.

گفت من زیاد تشنه ام نیست. نصفش را تو بخور...

فرداش شوخی شوخی به بچّه ها گفتم از فلانی یاد بگیرید.

دیروز نصف آب لیوانش را به من داد.

یکی گفت لیوان ها همه اش نصفه بود.

کـوچـک بـود. هـر چقـدر گشتنــد، لبــاس بسیجـی بـه انــدازه او پیــدا نمـی شــد.

می ترسید نگذارند به جبهه برود. می ترسید برش گردانند. ساکش را زیر و رو کرد.

***

کمی بزرگ تر به نظر می رسید.

تمام لباس هایش را، زیر لباس بسیجی پوشیده بود.