پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز

پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز
پیوندها

۷۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

پیکر مطهر شهید بهمن بیگ‌زاده نوجوان 13 ساله آبیکی پس از 32 سال جاویدالاثر بودن، صبح امروز (94/02/24) بر دستان مردم شهرستان آبیک تشییع شد و حال و هوای معنوی به این شهرستان بخشید.

ﻭﺻﯿﺘﻨﺎﻣﻪ ﺷﻬﯿﺪ ﺣﻤﯿﺪﺭﺿﺎ ﻣﻼ‌ﺣﺴﻨﯽ

"ﺑﺴﻢ ﺭﺏ ﺍﻟﺸﻬﺪﺍ ﻭﺍﻟﺼﺪﯾﻘﯿﻦ "

"ﻣﻦ ﺍﻟﻤﻮﻣﻨﯿﻦ ﺭﺟﺎﻝ ﺻﺪﻗﻮﺍ ﻣﺎﻋﺎﻫﺪﻭﺍ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﯿﻪ ، ﻓﻤﻨﻬﻢ ﻣﻦ ﻗﻀﯽ ﻧﺤﺒﻪ ﻭ ﻣﻨﻬﻢ ﻣﻦ ﯾﻨﺘﻈﺮ ﻭ ﻣﺎ ﺑﺪﻟﻮﺍ ﺗﺒﺪﯾﻼ‌ "

ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯﺁﻥ ﻣﻮﻣﻨﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﺮﺩﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﻭ ﭘﯿﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺑﺴﺘﻨﺪ، ﮐﺎﻣﻼ‌ ﻭﻓﺎ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ آﻧﻬﺎ ﺑﺮ آﻥ ﻋﻬﺪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺧﯽ ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻋﻬﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﮑﺮﺩ.

ﭼﻪ ﻋﺎﺭﻓﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻧﺎﻟﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﻥ. ﭼﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻟﺒﯿﮏ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻦ...

ﺑﻪ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﺳﺮﻭﯾﺲ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﯿﻮﺯ، ﺷﻬﯿﺪ ﺣﻤﯿﺪ ﺭﺿﺎ ﻣﻼ‌ﺣﺴﻨﯽ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ۰۵/۰۵/۱۳۴۴ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺟﻨﻮﺏ ﻏﺮﺏ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻥ ﻣﻘﺎﻃﻊ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻭ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ و ﻣﻘﻄﻊ ﻣﺘﻮﺳﻄﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﺧﺬ ﺩﯾﭙﻠﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﻭﺭ ﺷﺪﻥ ﺁﺗﺶ ﺟﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﻣﯿﺎﻥ ﮐﺎﻓﺮ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻋﺰﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﺰﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻧﺤﻮ ﻣﻤﮑﻦ ﺩﺭ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺟﻨﮕﯽ ﺣﻀﻮﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﺎﯾﺪ...

خاطره 1 :

یک روز یکی از بجه های برادرش که پول کمی هم داشت، می خواست که چرخ و فلک سوار شود که او نیز متوجه شد و چون دوستان زیادی برادرزاده اش داشت او نیز تمام بچه ها و دوستان برادرزاده اش را به طور رایگان و با حساب خودش سوار چرخ و فلک کرد و بچه ها هم از این کار او بسیار شاد شدند و ایشان نیز از اینکه دل کودکان را بدست آورده بودند بسیار مسرور شدند.

در محله ای که این شهید زندگی میکردند اگر کودکانی بودند که مانند خودش از نعمت پدر یا مادر محروم بودند، او نیز به آنها توجه می کرد و مورد مهربانی و نوازش ایشان قرار می گرفت و مراقب بود که مبادا این بچه ها توسط کسی مورد آزار و اذیت قرار بگیرند.

خاطره 2 :

در محله ما نانوایی ای وجود داشت که نانواهای آن از اخلاق اسلامی برخوردار نبودند؛ روزی یکی از بچه ها برای خرید نان به این نانوایی مراجعه کرده بود و این کودک توسط دوست دیگرش از روی شوخی به داخل نانوایی هل داده شد؛ آقای نانوا هم از این رفتار نا هنگام و ناخواسته کودک، عصبانی شد و سیلی محکمی به صورت این بچه زد، این بچه گریه کنان راه خانه را در پیش گرفت، در راه خانه به شهید محسنی که در حال رفتن به سرکار بود برخورد کرد و موضوع را با لحن کودکانه برای او باز گو کرد، شهید که حامی کودکان و افراد مستضعف بود، بسیار ناراحت شد و دست بچه را گرفت و به نانوایی رفت نانواها بادیدن ایشان ترسیدند و درب نانوایی را قفل کردند ولی او میخواست که به آنها متذکر شود که هیچ وقت نباید به ناحق قضاوت کنند.

نامه های شهید احمد محسنی برای خانواده اش :

بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت پدر و مادر و خواهران و برادرانم سلام عرض می کنم. امیدوارم که حالتان خوب باشد و اگر از احوالات اینجانب احمد محسنی خواسته باشید، بحمدالله سلامتی برقرار است و هیچ گونه جای نگرانی وجود ندارد، جز دوری شما که در آینده بر طرف می شود و نامه پر مهر و محبت شما که داداش زحمت نوشتن آن را کشیده بود وقتی به دستم رسید که ما تازه از عملیات کربلای ۵ برگشته بودیم و خیلی خوشحال شدم و من یک تلگراف صوتی زدم و حتماً به دست شما رسیده است. ما که اعزام شدیم همگی را به گردان پیاده تقسیم کردند و من فعلا ًدر گردان سلمان بسر می برم و خیلی حال ما خوب است و شما هم نباید نگران من باشید و امیدوارم شما و مخصوصاً مادرم نگران من نباشد و همانطوری که خودتان می دانید عمر انسان دست خداوند است و خداوند خودش محافظ ما است و باید شما هم دعا گوی ما باشید.

سلام گرم مرا به دوستان و آشنایان برسانید.

دیگر عرضی ندارم جز سلامتی که از خداوند متعال برای شما می خواهم.

..........................................

بسم الله الرحمن الرحیم

ضمن عرض سلام و خوش آمد

امیدوارم که حالتان خوب بوده باشد و اگر از احوالات اینجانب احمد محسنی خواسته باشید بحمدالله سلامتی برقرار است و هیچ گونه نگرانی خاصی و جود ندارد جز دوری شما که به لطف خداوند بر طرف می شود باید عرض کنم که الان که نامه می نویسم نیمه شب روز ۸/۱۱/۶۵ است و التماس دعا داریم و به هر حال ما بچه ورامینی ها که روز اعزام دیدید باهم هستیم و از شما می خواهم که به حاجی نظری که کوچه پازوکی می نشیند خبر سلامتی را برسانید. وقت عزیز شما را نمی گیرم و حلالیت می طلبم و به تمام دوستان و آشنایان سلام مخصوص برسانید.

دیگر عرضی ندارم جز سلامتی و کامیابی شما را از خداوند متعال خواهانم.

خدا حافظ شما