پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز

پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز
پیوندها

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

رفیق علیرضا می گفت:

اگه یکم دیر بیام سر مزارش، میاد به خوابم و گلایه میکنه. 

هر وقت گرفتاری تو زندگیم پیش میاد، میام مزارش ...

همین پارسال بچه ام مریضی سختی گرفت ... 

هرچی دکتر بردیم فایده نداشت. 

اومدم سر مزار علیرضا بهش گفتم:

تو پیش خدا آبرو داری؛

دعا کن بچه ام خوب بشه ...

خیلی سریع بچه ام خوب شد ...

خاطره ای از زندگی علیرضا کریمی

منبع : کتاب مسافر کربلا، صفحه 85

نمی دونستم هر وقت می خواد بره مدرسه وضو می گیره.

چند بار هم دیدم توی حیاط مشغول وضو گرفتنه.

بهش گفتم: مگه الآن وقت نمازه که داری وضو می گیری ؟! 

گفت: مادر جون! مدرسه عبادتگاهه؛

بهتره انسان می خواد بره مدرسه وضو داشته باشه.

راوی: مادر شهید نوجوان رضا عامری

منبع : کتاب دوران طلایی ، صفحه 54

بهش گفتم: کجا ؟ هنوز بازیمون تموم نشده ...

می دونستم بی فایده است.

پسر عمو بودیم و همبازی هم. 

بار اول نبود که این اتفاق می افتاد.

گفت: مگه صدای نماز رو نمی شنوی؟ میرم نماز ...

خاطره ای از شهید نوجوان نور الله اختری

منبع: فرهنگنامه شهدای سمنان، جلد 1، صفحه 251

یه پسر بچه شانزده ساله رو آوردند اورژانس.

هنوز از بدن مطهرش دود بلند می شد.

بدنش سوخته بود و چهره اش قابل تشخیص نبود. 

اما لب هاش آیات قرآن می خواند و برای سلامتی امام دعا میکرد ... 

یه مجروح دیگه آوردند که از هم دریده شده بود.

ازش پرسیدم : دردت شدیده ؟!!

گفت : خوشحالم که به امام درد نمیرسه.

منبع : کتاب روایت مقدس، صفحه 131

اینکه گاهی بعضی ها به شوخی یا جدی می‌گویند: بزرگتری به عقل است نه به سن، راست می‌گویند. لابلای تاریخ را که ورق می‌زنی پر است از افراد کار کُشته در عالم سیاست و جنگاوری و … که مویی سفید کردند و خونی از آنها در راه اسلام ریخته شده است که در نوع خود سوابق بی نظیری دارند؛ اما همین که زمانِ تصمیم گیری هایِ حساس شده، پایشان لغزیده و چنان اشتباه کرده اند که دودمان سالها مجاهدتشان را در دقایقی و شاید ثانیه هایی به باد فنا داده اند. اما در کنار اینها نیز نوجوانانی بودند که بدون هیچ تحصیل و یا سابقه ای توانستند در زمان خود به قدری بصیرت داشته باشند که در لحظه ای ره صد ساله را بپیمایند و جاودانه شوند برای همیشه. اینان همان هایی هستند که قاسم بن الحسن (ع) را الگوی خویش قرار دادند و مانند همین آقازاده تا ابد روزی خورِ درگاهِ حضرتِ حق شدند. از این نوجوانان در دوران هشت سال جنگ تحمیلی کم نداشتیم که خود را فرزندان امام روح الله (ره) می‌دانستند و در لبیک به فرمان جهاد پیر مرداشان ردای جنگ پوشیدند و اسلحه هایی به دست گرفتند که بعضاً از قدشان هم بزرگتر بود؛ اما دلشان دریا بود و جگر شیر داشتند. 

یکی از این دلاور مردان کوچک به نام شهید عبدالمجید رحیمی است که به خاطر جثه کوچکش هم اسلحه از قدش بلندتر بود و هم کلاه برای سرش بزرگ؛ اما تصمیم گرفت خونش در راه اسلام ریخته شود و شد. عبدالمجید که سنش کمتر از ۱۵ سال بود جمله ای سوزاننده دارد که با آن می خندد به ریش تمام دنیا پرستانی که مغبون دو عالمند. می‌گوید:

«همه خیال می کنند جنگ، سر من یک کلاه گشاد گذاشته، اما این منم که سر زندگی را گول مالیدم!!»

منبع : خبرگزاری فارس


مطالب مرتبط:
عیادت جمعی از اهالی محله از پدر بیمار شهید «عبدالمجید رحیمی»