پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز

پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز
پیوندها

تُرُب می خواهی؟!

دوشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۰۸ ق.ظ

تعداد مجروحین بالا رفته بود. فرمانده از میان گرد و غبار انفجارها دوید طرفم و گفت: " سریع بی سیم بزن عقب. بگو یک آمبولانس بفرستند، مجروحین را ببرد! " شَستیِ گوشیِ بی سیم را فشار دادم. به خاطر اینکه پیام لو نرود و عراقی ها از خواسته مان سر در نیاورند. پشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم. گفتم: " حیدر حیدر رشید " چند لحظه صدای فِش فِش به گوشم رسید.

بعد صدای کسی آمد: - رشید بگوشم. - رشید جان حاجی گفت: یک دلبر قرمز بفرستید!

-هه هه دلبر قرمز دیگه چیه؟

-شما کی هستی؟ پس رشید کجاست؟

- رشید چهار چرخش رفته هوا. من در خدمتم.

-اخوی مگه برگه کد نداری؟

- برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می خوای؟

دیدم عجب گرفتاری شده ام. از یک طرف باید با رمز حرف می زدم،

از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم.

- رشید جان از همان ها که چرخ دارند!

- چه می گویی؟ درست حرف بزن ببینم چه می خواهی؟

- بابا از همان ها که سفیده.

- هه هه نکنه تُرُب می خوای.

- بی مزه! بابا از همان ها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.

- د ِ لامصب زودتر بگو که آمبولانس می خوای!

کارد می زدند خونم در نمی آمد.

هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">