پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز

پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز
پیوندها

سلام، من آقا سعید هستم!

پنجشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۰۱ ب.ظ

سلام 

من آقا سعید هستم؛ سعید طوقانی

سال 48 دنیا اومدم ولی با اجازتون سنم از همه شما کمتره.

مشغول به شغل شریف دانش آموزی بودم

البته ورزشکارم بودم هاا. از اون ورزشکارای کار درست که بهشون میگن پهلوون

تو یه خونواده کارگری به دنیا اومدم.

بابام تو کار قصابی بود و از نون زحمت کشی من و پنج تا خواهرو برادرامو به آقایی بزرگ کرد.

.............................

بابام و داداش جونام همش میرفتن زورخونه. منم دوست داشتم برم. خیلیم دوست داشتم.

یه بار یادمه چهار، پنج ساله بودم که با بابا و داداشام رفتم زورخونه. خیلی ذوق داشتم.

بابام به آقا زورخونه چی گفت: بذار این آقا سعید مام هنرشو نشون بده.

رییس زورخونه گفت «بسم الله».

منم خواستم بابامو پیش بقیه سربلند کنم.

رفتم تو گود و در عرض 3 دقیقه 300 تا دور زدم و همه کیف کرده بودن.

خلاصه انقدر علاقه و استعدادمو نشون دادم

تا بعد یه مدت بازوبند پهلوونی کشور رو بهم دادن ( کشور هااااا نه مدرسه)

.............................

بعد یواش یواش جنگ شد. دیدم همه دارن میرن جبهه که بجنگن. منم گفتم مگه من چی از بقیه کم دارم که نباید برم جبهه.
ناسلامتی من مَردم هاا (البته مرد کوچک با دل و روح خیلییی بزرگ).
درسته چهارده سالم بود ولی خب دیگه.

.............................

بعد یه فکری به ذهنم زد. یه نامه نوشتم به امام خمینی (ره) عزیز و گفتم:
«اینجانب پهلوان کوچولوی پایتخت، به حمایت از امام خمینی رحمت الله و اعتراض به وضع موجود، فعلاً ورزش را کنار میگذارم.»
 این نامه ی من بعداً توی روزنامه اطلاعات هم چاپ شد.
بعد پیروزی انقلاب با یه گروه از ورزشکارا به دیدار امام (ره) رفتیم. مسئول محافظای امام، منو از توی جمع شناخت و گفت: اگه میخوای ببرمت دیدار امام، باید برام بچرخی.
منم گفتم باااشه. یه چرخی زدم که کیف کرد.
بعدش منو تنهایی بردن تو اتاق امام (ره). بعد امام فرمودند: پس پهلوونا کجان؟؟
اون مسئول محافظای امام، حسابی از من خوشش اومده بود. به امام گفت: اصل مطلب ایشونه.
امام فرمودن: «این کجاش پهلوونه با این جثه کوچیکش؟!»
اون آقاهه که باهام رفیق شده بود (رییس محافظا رو میگم) گفت ایشون پهلوون کوچولوی پایتخت هستن.
منم برای اینکه امام رو خوشحال و دلگرم کنم، همونجا یه چند تا چرخ عالی و چند تا حرکت باستانی حرفه ای زدم. امام هم خیلی خوششون اومده بود.
ما اینیم دیگه...

.............................

خواستم برم جبهه و مثل مردای بزرگ بجنگم ولی نمیذاشتن که. میگفتن تو کوچیکی و سنت کمه.
منم یه کار کوچولویی کردم. بهتون میگم ولی یاد نگیرین هاا.
من گفتم سنم که به این زودیا بزرگ نمیشه، پس خودم یه کوچولو کمکش کردم که بزرگ شه.
بالأخره شناسناممو یه جوری درست کردم که کسی نفهمه دست کاری شده. اینجوری شد که منم قاطی آدم بزرگا رفتم جبهه.

.............................

اونجام که رفتم بساط ورزش باستانی رو راه انداختم تا همه شاداب بشن و روحیه شون بره بالا.
دفعه آخری که میخواستم برم جبهه به دلم افتاده بود که: آقا سعید خودتو آماده کن!
منم یه نامه به داداش حمیدم نوشتم و گفتم:
«داداش حمید، من رفتم منطقه. دنبال من نگردید.»

.............................

شب عملیات، شب آشوب و خداحافظی بود.غوغایی بود بین همه رزمنده ها. من گفتم باید یه کاری کنم که همه لذت ببرن.
رفتم وسط و کوله پشتی و تفنگمو گذاشتم زمین و گفتم: همه توجه کنید، همه توجه لطفا!
آقا سعید پهلوون میخاد براتون چرخ بزنه.
یه چرخی زدم که تو ذهن همه بچه ها موندگار شد
(حتی اونایی که جانباز شدن و بعدا به واسطه من ورزش باستانی انجام میدادن
به بابام تو یه دیداری در حضور رهبر هم گفته بودن)
آره فک کنم بهتره بهش بگم 
"چرخش عشق"

.............................

حتی روز عملیاتم تو اون وضعیت سعی داشتم به همه روحیه بدم.
وقتی تیر خوردم یواشکی و به هر زحمتی بود خودم رو از بچه ها دور کردم بدون اینکه بفهمن.
ولی فرمانده مون فهمیدن. بهش اشاره کردم چیزی نیست. شما برید. ولی خودش فهمیده بود اوضاع از چه قراره.
وقتی اومد بالا سرم با اینکه تیر تو شکمم خورده بود، با هر سختی ای شده بهش گفتم تو رو خدا نذار بچه ها بفهمن.
نمیخام روحیشون خراب بشه و اینجا بود که دیدم چشام داره یه نورایی رو میبینه.

.............................

بعد از ده سال که بدنم تو منطقه عملیات زیر خاک بهشتی اونجا مونده بود، بالأخره آقا سعید پهلوون رو که حالا سه چهار تیکه استخوون و یه پلاک بیشتر نبود، آوردن تا دل بابام و خونوادم روشن بشه.

... برگرفته از قرارعاشقی با شهدا ...

نظرات  (۱)

  • حمید درویشی شاهکلایی
  • سلام بر شما
    در قسمت نوار عنوان  (title) هنوز نوشته: بانک اطلاعات شهدای...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">