پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز

پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز
پیوندها

حسین خیلی خوشحال بود و از اینکه در کنگان از رفتن او به جبهه جلوگیری نکردند؛ در پوست خود نمی گنجید. صندلی او و همرزمش محمد پرور کنار هم بود. غروب شده بود که به بسیج بوشهر رسیدند و آنها را در نمازخانه سپاه جای دادند. ‏صبح با صدای اذان همه بیدار شدند. نماز را به جماعت خواندند. ساعت 8:30 ‏صبح، بار دیگر نیروها با بدرقه پرشور مردم بوشهر از بسیج مرکزی بوشهر، در خیابان سنگی به راه افتادند؛ مقصد بعدی شیراز بود.

‏همرزم شهید؛ محمد پرور می گوید: «در شیراز شهید صافی را نمی خواستند اعزام کنند؛ می گفتند سنش کم است. خیلی ناراحت و غمگین بود؛ گفت: اینقدر راه آمده ام؛ خداحافظی کرده ام؛ کنگان و بوشهر چیزی نگفتند؛ حالا اینها گیر داده اند. من چطوری برگردم. دست آخر گفت: من نمی توانم برگردم. با من مشورت کرد؛ گفتم وقت سوار شدن به اتوبوس؛ شما هم بیا بالا زیر صندلی پنهان شو. اول گفت نمی شود ولی آخر قبول کرد. فرمانده ما کسی به نام سلطانی بود (همان سلطانی که می گفتند قبل از شهادتش خواب دیده بود که با سر بریده به دیدار امام حسین (ع) می رود؛ آخرش هم همینطور شد) شهید صافی زیر صندلی پنهان شد و کاروان از شیراز حرکت کرد. تا مسافتی بعد از شیراز هم، همچنان زیر صندلی بود. بعد از آن بیرون آمد و روی صندلی نشست اما همچنان می ترسید مبادا او را بر گردانند. بالأخره به اهواز رسیدیم؛ شب در پادگان گلستان مستقر شدیم. گردان ما، گردان شهید بهشتی بود و فرمانده آن هم که شهید سلطانی بود. ‏صبح دوباره سازمان دهی شدیم؛ اسم حسین توی لیست اعزامی ها نبود. ‏مسئول آمار گفت: ‏کسی هست که اسمش را نخوانده باشم: ‏حسین نگاهی به من کرد، رنگ از رویش پریده بود. گفتم: اسم رفیق ما را نخواندی؟ ‏گفت: اسمش چیست؟ ‏گفتم: حسین صافی. ‏گفت: چرا اسمش نیست؟ حسین گفت:‏ حتماً اشتباه شده؛ ننوشتند. بنده خدا هم که از هیچ جا خبر نداشت، ‏گفت: اسمش چه بود؟ ‏این بار حسین خودش گفت: حسین صافی فرزند محمد حسین اعزامی ‏از بوشهر. ‏اسم حسین هم در لیست نوشته شد و حسین خیالش راحت شد. نفسی ‏عمیق کشید و گفت به دادم رسیدی». ‏حسین خیالش از این بابت راحت شد. برای این که کمبود جثه اش را جبران کند و به فرماندهان بقبولاند که زیر این جثه کوچک همتی بزرگ نهفته است؛ در بیشتر آموزش ها اول بود؛ گاهی نزدیک به 30 ‏کیلومتر می دوید و خم به ابرو نمی آورد؛ آموزش ها سخت و طاقت فرسا بود. رزم های شبانه، کلاس های تاکتیک و دیگر آموزش ها یکی پس از دیگری سپری می شد و حسین مصمم تر از همیشه در همه برنامه ها شرکت می کرد. شهید فیاضی همرزم شهید چمران مسئول آموزشی ها بود و خیلی سخت می گرفت و می گفت هر کس این دوره را به خوبی سپری کند، در عملیات شرکت خواهد نمود. ‏همرزم شهید؛ محمد پرور می گوید: ‏« یک روز عصر در هوای بسیار سرد زمستان، در لشکر 92 ‏زرهی اهواز همه جمع شده بودیم. ماه محرم بود و نزدیک غروب؛ شهید سلطانی برایمان صحبت می کرد؛ صدای بسیار گیرایی داشت. پایان سخنرانی هم ذکر مصیبتی می خواند و حالی دست داد. آن روز صافی را صدا زد. وقتی صافی رفت روی جایگاه، شهید سلطانی گفت: ‏این بچه را می بینید؛ همه گفتند: بله. سلطانی گفت: ‏اگر این بچه ی من بود، او را برای آب آوردن هم نمی فرستادم؛ ولی ایمان پدر و مادر این نوجوان را ببینید که چطور او را روی آتش فرستادند. سپس رو به حسین کرد و گفت: ‏می خواهی کجا بروی؟ حسین هم بلافاصله گفت: کربلا. ‏شهید سلطانی به پیشانیش بوسه ای زد و این اولین بوسه شهید بر پیشانی حسین بود».

برگرفته از کتاب "درّ دره بان"؛

اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان بوشهر

نظرات  (۱)

  • آزاده بوشهری
  • سلام ؛ ممنون که به خاطرات شهیدان استان بوشهر سر زدی
    پاسخ:
    سلام و ادب
    تشکر بابت مطالبتان

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">