پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز

پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز
پیوندها

دوره آموزشی تمام شد. قرار شد نیروها را تجهیز کنند؛ یعنی اسلحه و مهمات تحویل بگیرند. هر کس هر اسلحه ای دوست داشت می گفت؛ اسمش را می نوشتند و همان اسلحه را به او تحویل می دادند. ‏همرزم شهید صافی؛ محمد پرور می گوید: «‏حسین گفت: من تیربار می خواهم؛ در صورتی که بیشتر افراد اسلحه سبک درخواست کرده بودند. به او گفتم: حسین اسلحه تیربار خیلی سنگین است؛ برای تو مشکل است. گفت: من می توانم.

یکی یکی اسلحه ها را تحویل گرفتیم و حسین هم تیربار تحویل گرفت و شد تیربارچی دسته و مسئولیت او در مرحله اول خاموش کردن منورهای دشمن بود. نوارهای فشنگ به شکل حمایل دور شانه ها و کمرش می بست و با جثه کوچکش بسیار چالاک بود». شهید صافی در عملیات حصر آبادان به عنوان تیربارچی انجام وظیفه می کند. پس از بازگشتن از عملیات غرور آفرین ثامن الائمه، روزی در روستای خودشان؛ خاطره ای را این گونه تعریف می کند: ‏«شب عملیات نیروها مسافت زیادی را راه رفته بودند. همه خسته بودند هر کس گوشه ای استراحت می کرد و منتظر دستور بعدی بودند. من هم کمی دورتر از دیگران قدم می زدم و اجساد نیروهای دشمن را نگاه می کردم که در اطراف پراکنده شده بودند. در هر گوشه ای یک تانک یا نفربر و یا خودروی در حال سوختن بود. همینطور که پیش می رفتم یک مرتبه در بالای یک سنگر دو نفرعراقی با هیکل درشت بیرون آمدند؛ تا متوجه آنها شدم؛ نگاهی به اطراف کردم؛ دیدم هیچکس از نیروهای خودمان نزدیکم نیستند. اسلحه ای که داشتم هم تیر نداشت؛ یک لحظه گفتم اگر بفهمند اسلحه ام مهمات ندارد؛ کارم تمام است. سریع گلنگدن را کشیدم و سر اسلحه را به طرف آنها گرفتم، آنها شروع کردند به «دخیل یا خمینی» گفتن. با اشاره با آنها گفتم بیاید پایین؛ آنها که آمدند پایین دیدم چندین نفر دنبال آنها از سنگر بیرون آمدند. دستهایشان را روی سرشان گذاشتند و مرتب می گفتند: «دخیل یا خمینی»؛ «انا مسلم». نزدیک به 10 نفر شدند؛ آنها را جلو انداختم و خودم دنبالشان راه افتادم. آنها را تا نزدیک نیروهای خودمان آوردم؛ وقتی نیروها آنها را دیدند همه از جا بلند شدند، صحنه بسیار جالب و خنده داری بود؛ نزدیک به 10 نفر آدم غول پیکر که 3 ‏تای من به اندازه یکی از آنها نمی شد را اسیر کرده بودم. وقتی نگاه به قیافه ی من می کردند و نگاه به نیروهای بعثی؛ خنده شان می گرفت. یکی از نیروها بلند الله اکبر گفت؛ آمد نزدیک من گفت: ‏تو چه کار کردی. این ها را از کجا آوردی؟ ‏گفتم: همین دورو برا؛ شما هم اگر بگردید چیزی گیرتان می آید. ‏جالب تر این بود که اسلحه ام را به او نشان دادم و گفتم: نگاه کن؛ حتی یک تیر هم نداشتم و اسلحه ام خالی بود». حسین مجدداً تصیم می گیرد که به جبهه برود. ‏ رفت سراغ پدر و مادرش؛ ابتدا رفت سراغ مادرش که در بستر بیماری خوابیده بود و حال و روز خوبی نداشت. برای همین حسین خیلی دلواپس بود که مبادا مادرش اجازه ندهد و از طرفی هم بیماری مادرش مانع بر سر راه تصمیم گیریش بود؛ چرا که به مادرش بسیار علاقه داشت و او هم به حسین خیلی وابستگی داشت. حسین با این که وضع مادرش را می فهمید گفت: می روم اگر خدا بخواهد مادرم رضایت می ده، اگر هم رضایت نداد، دفعه بعد می روم جبهه. با همین نیت به طرف اتاقی که مادرش در آنجا بستری بود رفت و سلام کرد؛ مادرش گفت: ‏ «چه خبر؛ این وقت روز اینجایی؛ مگر مدرسه نرفتی». حسین در پاسخ می گوید: «نه مادر؛ خواستم چیزی بگم». ‏مادرش نگاهی به او کرد گفت: «خوب بگو». حسین گفت: «مادر جان آن عکس را نگاه کن (عکس امام خمینی)‏؛ خوب تو چشاش نگاه کن داره یه چیزی می گه». مادرش نگاه کرد؛ همین طور که نگاهش به عکس امام بود، ته دلش گفت فکر کنم دوباره حسین هوایی شده، داره مقدمه چینی می کنه؛ یک مرتبه قلبش فرو ریخت. فکر کرد با این وضع بیماری او حسین هیچوقت راضی نمی شه که او را تنها بگذاره. دست آخر گفت نه شاید خواسته دیگری داشته باشه؛ ‏می پرسد: «خوب حسین جان چه می خواهی بگی». ‏حسین جواب می دهد: «هیچی مادر جان؛ این آقا (امام) همه را به جبهه فراخوانده؛ جبهه ها نیاز به امثال من داره؛ مانده ام چه کنم به تکلیفی که امام برایم گذاشته عمل کنم یا نه فکر مادرم باشم». ‏مادرش می گوید: «می بینی حسین جان؛ اگه می شه چند روزی صبر کن تا من حالم بهتر بشه؛ بعداً هر کجا دوست داشتی برو». حسین گفت: « هر روز که اعزام نیست اگر من این دفعه نروم معلوم نیست دیگه فرصتی باشد. ان شاءالله زودی برمی گردم و خدا هم کمک می کند مادرم زودی خوب می شود». مادرش می پرسد: «دَرسَت چی می شود؛ نکند رد بشی». حسین جواب می دهد: ‏«تو فکرش نباش مادرجان؛ آدم پیش خدا قبول بشه؛ درس قابل جبران است. حتماً درس می خوانم». ‏دست های مادرش را بوسید و مثل یک پرنده از اتاق خارج شد؛ خوشحال بود اما زد زیر گریه؛ دلش برای مادرش می سوخت از ته دل از خدا خواست تا مادرش هر چه زودتر خوب بشود. دوست داشت روز اعزام، مادرش هم برای بدرقه اش بیاید.

برگرفته از کتاب "درّ دره بان"؛

اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان بوشهر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">