پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز

پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز
پیوندها

بعد از تشکیل بسیج؛ بیشتر اوقات را در بسیج می گذراند و نگهبانی در بسیج کار هر شب او بود. شرکت در برنامه های بسیج از او یک مرد کامل ساخته بود به طوری که در اولین اعزام سراسری استان به جبهه های جنگ، داوطلب حضور در جبهه می شود. ‏فرمانده پایگاه به او می گوید: «حسین تو سن و سالت کم است و جبهه هم که مثل پایگاه نگهبانی نیست؛ آنجا درگیری و جنگ با دشمن است.

کشته و مجروح شدن دارد». حسین می گوید: «خودم می دانم؛ برای همین می خواهم به جبهه بروم؛ مطمئن باشید که از پس آن بر می آیم». فرمانده وقتی اصرار و اشتیاق او را می بیند به ناچار اسم او را در لیست اعزام به جبهه می نویسد. پدر بزرگوار شهید می گوید: « ‏آن روز چنان شادمان و با شور و شوق بود که انگار همه دنیا را یک جا ‏به او داده بودند». ‏آن روز به نزد مادرش می رود و می گوید: «مادر جان در مملکت جنگ شده و من هم مثل همه ی بچه های روستا باید کاری انجام بدهم. با خود فکر کرده ام و دو راه دارم؛ این دو راه را با شما در میان می گذارم، هر کدام شما صلاح دانستید عمل می کنم. یکی این که همینجا بمانم و در بسیج کار کنم و هر روز هم شاهد اعزام رفیقان خود باشم، دوم اینکه به جبهه بروم که در جبهه جنگ است و کشته شدن است یا اسیر شدن؛ ‏تو کدام را انتخاب می کنی». ‏مادرش نگاهی به او می کند، ابتدا می گوید: ‏« تو خودت می دانی پدرت دست تنهاست و کسی ندارد که به او کمک کند. با این حال می دانم که اگر بگویم به جبهه نرو، تو با این حرف هایی که زدی معلوم است که می روی، فقط می خواهی مرا در معذوراتی قرار دهی. حالا که می خواهی به جبهه بروی برو، خدا نگهدارت؛ ولی نمی توانم خبر اسارتت را بشنوم. سعی کن مواظب خودت باشی». ‏حسین از این حرف مادر بسیار خوشحال می شود، دست مادرش را می بوسد و از این که به او اجازه داده بود؛ بسیار خرسند می شود. ‏ساعت 10 ‏صبح نیروهایی که می خواستند به جبهه اعزام شوند؛ آمده بودند. پدرها، مادرها، اقوام و دوستان همه حاضر بودند. پدر، مادر، برادر و خواهر شهید صافی هم آمده بودند؛ شهید صافی به خواهرش «حوا» بسیار علاقه داشت. به او سفارش مخصوص کرد؛ گفت: «خواهر جان مواظب باش به مادر کمک کنی و نگذاری ناراحت بشه». خواهرش آهسته گریه می کرد. حسین گفت: ‏«چرا گریه می کنی ان شاء الله با پیروزی بر می گردیم؛ مطمئن باش». خواهرش اشک هایش را پاک کرد و گفت: «حسین زود بیا». ‏حسین صورت خواهرش را بوسید؛ با پدر و مادر و برادرش خداحافظی کرد و در میان بدرقه پر شور مردم؛ کاروان کوچک اعزامی به سوی شهرستان کنگان براه افتاد. ‏همرزم شهید؛ محمد پرور می گوید: «برای اولین بار بود که در کنگان موقع اعزام؛ شهید صافی را دیدم ایستاده بود. نگاهش کردم؛ لبخند زد؛ سلام کردم با لحجه شیرین جمی احوالپرسی کرد. چهره ی بسیار صمیمی و دوست داشتنی و چشمانی درشت و سیاه و موهای نرم و صافی داشت که به یک طرف شانه کرده بود. لباس بسیجی که پوشیده بود برایش خیلی بزرگ بود. پیراهن بسیجی اش را داخل شلوارش کرده بود و شلوارش را با کمربند محکم بسته بود. وقتی دید که من متوجه لباسش شدم خنده ای کرد و گفت تو جبهه درستش می کنم، نخ و سوزن همراه آورده ام. در همین برخورد کوتاه بسیار با هم صمیمی شدیم، انگار سالها بود که همدیگر را می شناختیم. بعد از آن در موقع خداحافظی و بدرقه، در جلوی ترمینال مادرم شیشه گلابی داشت که مرتب بر سر و روی صافی می باشید؛ خواهرم گفت: مادرجان چرا گلاب روی سر پسر خودت نمی پاشی. مادرم گفت: پسرم همرزم شهیدان است و ته دلم است که پسرم سالم بر می گردد؛ ولی این جوان نگاه عجیبی دارد. و بعد به من سفارش کرد که همیشه با هم باشید؛ این پسر خوبی است. من هم به سفارش مادرم عمل کردم و همیشه با هم بودیم».

برگرفته از کتاب "درّ دره بان"؛

اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان بوشهر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">