پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز

پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز
پیوندها

۵۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوجوانان شهید» ثبت شده است

... برای دیدن اندازه اصلی، بر روی تصویر تلیک نمایید ...

هر کدام یک گوشه سنگر نشسته بودند، کاغذ به دست.
یکی خاطره می‌نوشت، یکی وصیت‌نامه؛
او ولی معادله‌های مثلثاتی کتابش را حل می‌کرد.

نوجوان ١٢_١٣ساله ای بود. اومده بود ستاد اعزام.

می گفت: اسم منو برای جبهه بنویسید.

جواب دادند: سنت کمه. با ناامیدی برگشت.

روز بعد اومد. گفت: اسم منو بنویسید.

گفتند:تو که می خوای بری جبهه آیا مادرت راضی است؟ دوباره برمی گرده.

برای بار سوم اومد.این بار با یه ساک. سلام کرد.

بهش گفتند: آخه تو خیلی کم سن و سال هستی؟ مادرت راضی نمیشه.

در ساک رو باز کرد. پارچه سفید رو از توش درآورد و گفت:

🔸🔸🔸 این کفن منه، مادرم برام گذاشته...!!! 🔸🔸🔸

توی فاو گربه زیاد پرسه می زد. یک روز یکی از گربه ها آمد پایین خاکریز. برای این که گربه ترکش نخورد و بلایی سرش نیاید، رو به گربه گفتم: ـ پیشته. پیشته. در همین موقع، علیرضا کوهستانی آمد. تا دید دارم گربه را پیشت می کنم و گربه هم اعتنایی نمی کند، گفت: ـ رضا جان! مثل این که فراموش کردی تُو خاک عراق هستیم. باید باهاش عربی حرف بزنی. باید بگویی: ـ الپیشت! الپیشت!

برگرفته از کتاب خاطرات پرتغالی - جواد صحرایی

... برگرفته از جنگ و درنگ ...

تعداد مجروحین بالا رفته بود. فرمانده از میان گرد و غبار انفجارها دوید طرفم و گفت: " سریع بی سیم بزن عقب. بگو یک آمبولانس بفرستند، مجروحین را ببرد! " شَستیِ گوشیِ بی سیم را فشار دادم. به خاطر اینکه پیام لو نرود و عراقی ها از خواسته مان سر در نیاورند. پشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم. گفتم: " حیدر حیدر رشید " چند لحظه صدای فِش فِش به گوشم رسید.

بعد صدای کسی آمد: - رشید بگوشم. - رشید جان حاجی گفت: یک دلبر قرمز بفرستید!

-هه هه دلبر قرمز دیگه چیه؟

-شما کی هستی؟ پس رشید کجاست؟

- رشید چهار چرخش رفته هوا. من در خدمتم.

-اخوی مگه برگه کد نداری؟

- برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می خوای؟

دیدم عجب گرفتاری شده ام. از یک طرف باید با رمز حرف می زدم،

از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم.

- رشید جان از همان ها که چرخ دارند!

- چه می گویی؟ درست حرف بزن ببینم چه می خواهی؟

- بابا از همان ها که سفیده.

- هه هه نکنه تُرُب می خوای.

- بی مزه! بابا از همان ها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.

- د ِ لامصب زودتر بگو که آمبولانس می خوای!

کارد می زدند خونم در نمی آمد.

هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم...

کـوچـک بـود. هـر چقـدر گشتنــد، لبــاس بسیجـی بـه انــدازه او پیــدا نمـی شــد.

می ترسید نگذارند به جبهه برود. می ترسید برش گردانند. ساکش را زیر و رو کرد.

***

کمی بزرگ تر به نظر می رسید.

تمام لباس هایش را، زیر لباس بسیجی پوشیده بود.