پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز

پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز
پیوندها

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات طنز جبهه» ثبت شده است

یک تانک افتاده بود دنبالش. معلوم نبود چطوری آن جلو مانده؛ آرپی جی زن ها را صدا زدند. 

آنقدر شلیک کردند که تانک منفجر شد. پسر که به خاکریز رسید، پرسیدیم کجا بودی؟ 

 گفت: " دیشب که رفتیم جلو، خوابم برده بود. تقصیر مادرمه؛ 

از بس به ما زور می کرد سر شب بخوابیم، بد عادت شدیم. "

توی فاو گربه زیاد پرسه می زد. یک روز یکی از گربه ها آمد پایین خاکریز. برای این که گربه ترکش نخورد و بلایی سرش نیاید، رو به گربه گفتم: ـ پیشته. پیشته. در همین موقع، علیرضا کوهستانی آمد. تا دید دارم گربه را پیشت می کنم و گربه هم اعتنایی نمی کند، گفت: ـ رضا جان! مثل این که فراموش کردی تُو خاک عراق هستیم. باید باهاش عربی حرف بزنی. باید بگویی: ـ الپیشت! الپیشت!

برگرفته از کتاب خاطرات پرتغالی - جواد صحرایی

... برگرفته از جنگ و درنگ ...

در گیرودار یکی از عملیات ها، ترکشی به گوش هادی صادقی (بعدها شهید شد) اصابت کرد و کمی آن را خراش داد. از سوزش جراحت، ناله می کرد. بچّه های رزمنده، دورش را گرفته بودند و هر کدام یک جورایی دلداری اش می دادند، اما شدّت دردش آن قدر زیاد بود که این دلداری دادن ها هم افاقه نمی کرد تا این که زالپولی از راه رسید. متوجّه ماجرا که شد، رو به صادقی گفت: ـ وقتی شیطنت می کنی و رو در روی عراقی ها می ایستی، انتظار داری آن ها دست روی دست بگذارند و شاهد ماجرا باشند؟ نه، آقا از این خبرها نیست! بعد هم گفت: ـ اگر یک بار دیگر شلوغ کنی، می گویم صدّام آن یکی گوشَت را هم بِبُرد. با آن که درد داشت، ولی همراه با بچّه ها از این حرف شهید زالپولی زد زیر خنده.

برگرفته از کتاب خاطرات پرتغالی - جواد صحرایی

... برگرفته از جنگ و درنگ ...

وقت شام شده بود. فاصله ی مقر ما تا عقبه خیلی نزدیک نبود؛ برای همین تدارکات لشکر به اندازه ی یکی دو شب، سهمیه ی کنسرو بهمان داد تا غذای گرم از راه برسد. تا این دو روز تمام بشود، انگاری بیست روز گذشت. یکی از همان شب ها، توی مقّرِ فرماندهی گروهان 1، همراه ده دوازده نفر از بچه ها، دور سفره ی شام جمع بودیم.

یک روز گلوله ی عراقی ها، به چراغ توپ واحد ما خورد و چراغ از هم پاشید. یکی از بچه ها که کنار توپ نشسته بود، چشم اش را گرفت و گفت: ـ آی چشم ام! ترکش خورد. بعد روی زمین غلتید و ناله کرد. همه دورش جمع شدیم. به زور دستش را از روی چشمش جدا کردیم. یکهو دیدیم، سالم است. بعد غش غش شروع کرد خندیدن. فرمانده نزدیک آمد و یک سیلی آبدار زد زیر گوشش و گفت: ـ ما را مسخره کردی؟ سرباز جواب داد: فرمانده چرا میزنی؟ این توپ بیچاره که نمی تواند بگوید: «آی چشمم!» من به جاش گفتم.

... برگرفته از جنگ و درنگ ...