پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز

پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز
پیوندها

حاجی جوشن...

چهارشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۲۹ ب.ظ

پیرمردی داشتیم به اسم حاجی جوشن، اهل گیلان. ریش های سفید وبلند و لهجه ی بانمک گیلانی اش راهنوز به یاد دارم. دربیشتر عملیات ها تُوی خط، مسئول ایستگاه صلواتی بود. یک جای مخصوص برای خودش داشت،با چند دیگ شربت، کمپوت ،کلوچه ،خرما ،آب خنک و... در هور العظیم بودیم، شهریور سال 1364.آماده می شدیم برای عملیات قدس. یک روز فرمانده لشکر( مرتضی قربانی ) آمد به حاج جوشن گفت: ـ حاجی ! بچه ها رفتند هور تمرین بَلم سواری و تیر اندازی .خودت می دونی ، وقتی برگردند، خسته اند. برو تُو مسیرشان یک ایستگاه صلواتی راه بینداز ! خدا خیرت بدهد! آن شب تمرین مان تمام شد و داشتیم با بلم هامان بر می گشتیم، حاج جوشن را دیدیم که با دیگ بزرگ شربت،سوار قایق،سر چهار راه «ابولیله» ، منتظر ماست. من با قایق جلوی صف حرکت کردم و بقیه پشت سرم. ساعت سه صبح بود. یکهو دیدیم از دل تاریکی، صدای حاجی جوشن بلند شد: ـ شربت فرِد اعلی! حاجی جوشن آمده... خانه دار،بچه دار لیوانُ وردار بیار!شربت حاجی جوشن ! رفتم جلو و سلام علیکی کردم و خدا قوتی دادم و رفتم طرف خشکی . بچه ها اول فکر کردند قضیه شوخی است و کسی دارد اَدای حاجی جوشن را در می آورد.بعد که دیدند نه از قرار معلوم قضیه جدی است، همه دور جوشن را گرفتند؛مثل مورچه های دور یک حبه قند. کنار قایق جوشن، فقط اندازه ی دو سه بلم جا بود،ولی سی چهل بلم آنجا را قُرق کردند. صدای حاجی جوشن در میان هیاهوی بچه ها بلند شد: ـ مواظب باش! تو رو حضرت عباس مواظب باش! «شیر تو شیر عجیبی بود.» یکی این طرف قایق جوشن را می کشید، یکی آن طرف اش را. بچه ها داد زدند: ـ حاجی! شربت بده!... شربت! بچه ها بدجوری تشنه و گرسنه بودند.خوابش را هم نمی دیدند که آن وقتِ شب،بعد از آن همه تمرین و خستگی ، حاج جوشن با دم و دستگاهش جلوی راه سبز شود. بچه ها آنقدر هیاهو راه انداختند که حاج جوشن با آن همه صبوری از کوره در رفت. از کف قایق، پارویی برداشت و سعی کرد با آن، بچه ها را از اطراف قایق خود دور کند. اعصابش به هم ریخت و داد زد: ـ ول ام کنید! قایق ام دارد غرق می شود. حالا من ایستاده ام و دارم صحنه را می بینم. یک دفعه قایقی که حاجی جوشن تُوی آن بود، برگشت ودیگ شربت، پشت و رو شد و رفت زیرآب . بچه ها که دیدند گند زده اند، فرار را بر قرار ترجیح دادند. حاج جوشن داد زد: ـ نامردها! لا اقل نجات ام بدهید! کمک! کمک! چند تا از بچه ها فوری پریدند تُوی آب و حاجی را از دل آب بیرون کشیدند. از آب که بیرون آمد چوب و گِل و خلاصه هر چی دستش می آمد پرت می کرد سمت بچه ها .کلوچه و بیسکویت ها آمدند روی آب و هر کسی دو سه تا بر می داشت و دَر می رفت. فردا یدک کش آوردند و قایق و دیگ های حاجی جوشن را کشیدن بالا.

برگرفته از کتاب خاطرات پرتغالی - جواد صحرایی

... برگرفته از جنگ و درنگ ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">