پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز

پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی شهدای دانش آموز
پیوندها

نوجوانی شهید عباس بابایی

يكشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۶:۲۴ ب.ظ

یک روز با عباس سوار موتور سیکلت بودیم. تا مقصد چند کیلو متری مانده بود. یکدفعه عباس گفت: دایی نگه دار! متوجه پیر مردی شدم که با پای پیاده توی مسیر می رفت. عباس پیاده شد و از پیرمرد خواست که پشت سر من سوار موتور شود. بعد از سوار شدن پیرمرد به من گفت دایی جان شما ایشان را برسون من خودم پیاده بقیه راه رو میام. پیرمرد رو گذاشتم جایی که میخواست بره. هنوز چند متری دور نشده بودم که دیدم عباس دوان دوان رسید. نگو برای آنکه من به زحمت نیفتم، همه مسیر را دویده بود.

منبع: کتاب آسمان ص 27

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">